در این جاده بی انتهای زندگی به راه افتادم
اولش خیلی خوب بود
جاده روشن بود
روزها خورشید و شبها مهتاب بر جاده می تابید و اونو روشن می کرد
منم بی هیچی نگرانی به راه ادامه می دادم
که ناگهان یه تیکه ابر سیاه خورشید و مهتاب و دزدید
و جاده زندگی منو تاریک کرد
حالا من تو این تاریکی این جاده طاقت فرسا و بی انتها رو طی می کنم تا به آخرش برسم
اما غافل از اینکه آخر جاده همین جاست که هستم!